سيد على اكبر برقعى قمى
85
كاخ دلاويز يا تاريخ شريف رضى ( فارسى )
بنابراين در هر جا كه عزت بار انداخت بايستى همانجا بار گرفت و در هر جا كه زبونى و خوارى حكومت كرد بناچار از آنجا بايد بيرون رفت و بشهرى پيوست كه در آن ارجمند بود و هرگاه بدان مقصود نتوانست رسيد بارى چه بهتر كه بر سر آن جان سپرد چنان كه گفته است . « 1 » ما زال عزمى لى عن * دار الهوان مبعدا مرحلى عن بلد * و راجما بى بلدا ان لم يكن نيل منى * فابغ اذا ورد ردى راست است كه رسيدن بهر مقصودى گرو عزم و همت است لكن از خرد دور است كه انسان عمر گرانبهاى خود را در مقاصد ناچيز و پست صرف كند و بيك سخن در طلب مقصودى باشد كه هرگاه بدان رسيد بارى بتواند به آن مباهات كند از قبيل بلند نامى و شهره شدن بفضائل اينست كه شريف رضى بى پرده گويد : « 2 » و ما همتى الا المعالى و اننى * على المرء بالعلياء لا المال نافس و لذتى بالاتر از آن متصور نيست و براستى مىارزد كه آدمى براى رسيدن به آن سفرها كند و در شهرهاى بيگانگان زيستن گيرد چنان كه همو گويد . « 3 » قطع البلاد وراء قاضية العلى * متغربا عن موطنى و مراحى اشهى الى من النعيم يدوم لى * و الذمن من نعم على مراح شريف رضى بر عزت و ارجمندى بسيار وزن مىنهاد و آن را گرانبها ترين و نفيسترين اندوختههاى آدميان ميدانست و معتقد بود كه انسان همواره بايد از ناموس عزت دفاع كند و آن را در سايه حمايت بپروراند تا آن اندازه كه جانش را در راه حفظ آن ببازد چنان كه گويد :
--> ( 1 ) همواره عزمم را از خانه مذلت دور دارد و از شهرى كوچم دهد و به شهر ديگرى افكند اگر پاى رسيدن آرزو در ميان نباشد و رود مرگ را خواستار باش . ( 2 ) همت من جز مناصب بلند نيست و اين منم كه با بلند ناميها بر مردم ببالم نه بمال . ( 3 ) در نور ديدن شهرها براى رسيدن بمقام بلند را در حالى كه از وطن و آسايشگاهم غريب باشيم خوشتر دارم از نعمتى كه هميشگى مراست و لذيذتر بينم از نعمتهائى كه شادى آن مراست « اين شعر در ديوان شريف رضى چنان ديده شده و چنين ترجمه گرديد »